تبليغاتX
S H E I D A - جايگاه روزنامه نگاران

               جايگاه روزنامه نگاران در برابر خشونت طلبان (عيسي سحرخيز )

وقتي ما صحبت از خشونت و نقش رسانه و روزنامه نگار مي کنيم، بايد ببينيم صحبت از کدام روزنامه نگار است و کدام رسانه. و اصولا در کشوري که آزادي بيان و قلم به صورت گسترده نقض مي شود، سانسور و خودسانسوري در مطبوعات حرف اول را مي زند و دادگاه ها فرمايشي است و هيات منصفه نه بيانگر ديدگاه افکار عمومي بلکه بازيچه حاکمان و آن ابرفرمانده پشت پرده، است مي توان چيزي نوشت و منتشر کرد و به اصطلاح به "رسالت مطبوعات" عمل کرد؟ اصولا زماني که هسته اصلي خشونت گرا حاکميت را به دست گرفته و هر صداي مخالفي را در حلقوم خفه مي کند و صداي پاي فاشيسم از هرگوشه اي به گوش مي رسد، مي توان از مطبوعات و روزنامه نگاران خواست که خشونت را نفي و خشونت گرايان را معرفي و رسوا کنند. واقعيت اين است که وقتي خشونت نهادينه شد و خشونت گرايان بر مسند قدرت سوار، آن گاه تعريف ما از خشونت و رسانه تعريف ديگري خواهد بود و گزينش و بکارگيري روش ها و شيوه هاي جديد ضرورت مي يابد.

البته اين امر مشروط به اين است که همچون مرحوم دکترعلي شريعتي که يادش گرامي باد به قلم و نقش و رسالت آن ايمان داشته باشيم و چون او تعهد کرده باشيم که حتي دراين شرايط خاص خفقان زا با شب خو نکنيم، از آفتاب بگوئيم، اميد به فرداهاي روشن داشته باشيم؛ در هيچ شرايطي خسته نشويم، نوميد نشويم، به خوشبختي ظاهري رو نکنيم و به تسليم شدن خو.

چندي پيش وقتي دوست خبرنگاري پس از شکست تيم فوتبال ايران در روزنامه شرق سرمقاله اي نوشت و اعتراف به خيانت کرد، در پاسخ ايشان و همکاران همفکر ايشان يادداشتي نوشتم. همانگونه که پيش بيني مي کردم اين يادداشت در فضاي سانسور و خودسانسوري حاکم بر مطبوعات کشور امکان و اجازه انتشار نيافت و تنها اندک افرادي که دسترسي به اينترنت دارند و مي توانند از طريق فيلترشکن به همه سايت هاي خبري مراجعه کنند آن را ديدند و خواندند. نمي دانم چند نفر از شما در ميان آنان است.

اجازه دهيد براي روشن شدن بحثم در مورد وظيفه مطبوعات و روزنامه نگاري مستقل و آزاد، آن نوع روزنامه نگاري که مي تواند مبلغ نفي خشونت در داخل و جنگ در خارج و منادي صلح طلبي در جهان باشد بخش هايي از مقاله "کي خيانت کرد؟" را با هم مرور کنيم.

"روزنامه شرق... سرمقاله اي نوشته است با عنوان "خيانت ما"، و با عنوان دقيقتر "خيانت ما روزنامه نگاران و مطبوعاتي ها". اما روشن نکرده است که خيانت کدام "ما"، آيا همه ما، يا تنها آناني که تن به سانسور و خودسانسوري داده اند؟ نه تنها در عرصه ورزش، که در همه عرصه ها و از همه مهمتر در عرصه سياست و حکومت داري.

مهم نيست که عنوان مطلب را چگونه بخوانيم و تلفظ کنيم. فرق نمي کند که "کي" باشد يا "کي". به هر حال "کسي" بوده و از "زماني" اين "خيانت" اتفاق افتاده است. مردم هم آموخته اند که بايد چشم بر بسياري از "خيانت ها" ببندند، تا روز موعود. و طبيعي است که آنان اين بار به خوبي آگاهند که در اين ميان نبايد "ديواري کوتاهتر از ديوار روزنامه نگار پيدا کنند". بهاي آخرين "خطا"ي آنان بسته شدن يک روزنامه بود و بازداشت و زنداني شدن دو روزنامه نگار بيگناه. اکنون، تاوان اين "خطا" را جوانان بي گناهي مي دهند که براي فرار از روزنامه نگاري سياسي و اجتماعي، دل به طنز و شوخي بسته بودند و به جاي کشيدن کاريکاتور"انسان"، "حيوان" را سوژه قلم خود کرده بودند. هماناني که اکنون همچون همکاران گذشته خود که يا قلم به زمين گذارده، يا جلاي وطن کرده و رنج زندگي در غربت را مي کشند، زير فشارهاي جانکاه بازجويي و بازداشت چاره کار را "سر کوبيدن به بدنه سخت چهارديواري زندان" يافته اند و يا مجبورند براي رضايت بازجو، داستان بافي کرده و از ميزان و منبع "دلار" دريافتي بنويسند!

اگر آنان تحت فشار "بازجو" هستند، اين سو نيز همکاراني تحت فشار " وجدان" قرار دارند و "پاسخگويي به ملت". و البته هنوز بسياري که حتي به اين نقطه نرسيده اند و غم "نان گرم" دارند و "آب يخ"، و "بقاي روزنامه" به هر قيمت. حتي به بهاي رايگان فروختن قلم و تن به سانسور و خودسانسوري دادن، با بهانه و بي بهانه.

اين "کي" همه ما هستيم، همه ما "خطاکاران" و "خيانت پيشگان". همه ما که "رسالت مطبوعات" و "ارزش قلم" را به لقمه نان گرمي و جرعه آب سردي فروخته ايم و چشم بر خطاهاي بزرگ "مربيان" بسته ايم، نه در "زمين کوچک فوتبال" که در "ميدان بزرگ بازي حکومت". آيا آن زمان که خطر "خونريزي و جنگ" را در پشت مرزها، و "تحريم و فقر" را در درون خانه هامان ديديم باز قلم برداشته و جسارت به خرج داده و تيتر خواهيم زد؛ "خيانت ما"؟

اين "کي" به بلنداي تاريخ است و اولين باري که قلم مزدور "زر و زور و تزوير" شد، و استمرار آن تا امروز و تا فرداها. تا زماني که "سانسور" و "خودسانسوري" را به هزار بهانه توجيه مي کنيم، تا به بهانه اي "غم نان" نداشته باشيم و يا "ترس زندان".

من هم چون آن همکارمان اين پرسش را مطرح کنم که "مگر مربي تيمت را نمي شناختي - و نمي شناسي- عزيزم؟ مگر نمي دانستي..."

نه تتها بايد بپذيريم که "ما به رسالت خودمان خوب عمل نکرديم"، بلکه بايد به همان ملتي – ملت ايران، همه ايرانيان- که در حقشان خيانت کرديم، تعهد بسپاريم که ديگربار در آينده " خيانت" نخواهيم کرد، تن به ذلت سانسور و خودسانسوري نخواهيم داد و "حقيقت" را به خاطر منافع و مصالح ديگران به مسلخ نخواهيم فرستاد و قلم هايمان را ارزان- و گاه رايگان - نخواهيم فروخت. بعيد است که ديگر بار و در مسائلي مهمتر و حياتي تر، ملت ايران خيانت ما را بپذيرد."

اجازه دهيد باز براي روشن تر شدن موضوع به مطلب ديگري اشاره مي کنم. از دوستان مي خواهم که در ارتباط با اين بحث اگر فرصت شد و توانستند شماره سوم ماهنامه آفتاب- بهمن و اسفند 79- را بيابند و تحليل دوست عزيزمان دکتر هاشم آقاجري را در مورد خشونت مطالعه کنند و بدانند که در اين کشور نوشتن از خشونت و نفي خشونت سال هاست که جرم است و مستحق مجازات. و حتي تخفيف بردار هم نيست؛ همانگونه که حتما خبرش را در مورد نظر هيات منصفه دادگاه مجله آفتاب شنيده يا خوانده ايد. اجازه دهيد براي روشن شدن موضوع باز بخش هايي از دفاعيه ام را در دادگاه در مورد اين مصاحبه بخوانم، دفاعيه اي که به دليل وجود سانسور اجازه انتشار نيافته است.

"... از نظر روانشناختي مرگ عالي ترين نماد تنهايي و ناتواني انسان است. ولي همين پديده مرگ وقتي درگروه و به صورت دسته جمعي مطرح مي شود ديگر مضمون تنهايي و درنتيجه ناتواني خارجي مي شود و حتي مي تواند تبديل شود به مظهر توانايي و شجاعت. به همين دليل گاه افرادي که به هيچ وجه در تفرد خودشان نمي توانند با مرگ رو به رو شوند، وقتي در بستر يک حرکت دسته جمعي قرار مي گيرند به سادگي به استقبال مرگ مي روند، کشته مي شوند و مي کشند. اين وضعيت مخصوصا در جنبش هاي فاشيستي به اوج خود مي رسد. يعني اساسا مرگ طلبي بيش از يک وسيله به هدف تبديل مي شود. البته در جمهوري اسلامي هم برخي کوشيده اند از مفهموم شهادت تفسيري به دست دهند که شهادت تبديل به عنصري در خدمت ماشين توليد خشونت و سرکوب شود. کما اينکه در دادگاه آقاي حجاريان ديديد که عناصر رده پائين که مومنانه دست به خشونت و آدمکشي مي زنند اول مسئله مرگ را براي خودشان حل مي کنند و بعد به راحتي حاضرند مرگ را عليه ديگري اعمال کنند. در حالي که فلسفه شهادت – در اسلام- چيز ديگري است و با مرگ سياه فاشيستي تفاوت ماهوي دارد. شهادت عبارت از حل مسئله مرگ و آزادي و کرامت انساني به سود آزادي و کرامت انسان است، يعني شهادت، آمادگي براي زماني است که دشمن بخواهد انسان را يا تسليم مرگ کند يا تسليم ذلت و دست شستن از آرمان هاي انساني ..."

" اما در جنبش هاي بنيادگرايانه، فاشيستي، شهادت به هدف تبديل مي شود: هدفي که در عين حال نقش وسيله اي هم براي سرکوب پيدا مي کند. در همين گفتمان مذهبي که در سال هاي اخير توسط برخي سخن گويان مذهبي توليد و تکثير مي شود شما مي بينيد که شهادت مي شود برنهاد دموکراسي و گفتگو و انديشه. يعني علنا برخي وعاظ و متفلسفان مذهبي در جامعه ما مي گويند ما حاضريم در مقابل اراده اکثريت ملت و انديشه و گفتار کنش هاي ارتباطي و کلامي و نقد و بررسي خون بريزيم و خون بدهيم و شهيد شويم. حال آنکه شهادتي که امام حسين به استقبالش رفت شهادت در مقابل منطق گفتگو و مباحثه آزاد نبود، بلکه شهادت در مقابل زور عريان و سرکوب اجبارآميزي بود که مي گفت يا بايد تن بدهي و به قدرت نامشروع من تسليم شوي يا آماده مرگ باشي."

اکنون جريان خشونت طلب نه در داخل، بلکه در عرصه جهاني نيز در تلاش است که ايران و ملت ما را در ورطه ي يک جنگ ناخواسته قرار دهد. جريان حاکم با خامي و بي تجربگي- اگر نخواهيم نام خيانت بر آن نهيم- دست به اقدام هايي زده، روش هاي را برگزيده که تمهيدات لازم براي يک اجماع بين المللي عليه ايران و منافع ملي کشور فراهم کرده است. مسلم بدانيد که اين جريان در شرايط بحراني کنوني که حتي تحمل يک نقد ساده اقتصادي در مورد گراني و تورم را ندارد و نمي تواند تحمل کند که 50 نفر از استادان شاخص دانشگاه هاي مختلف، نظر خود را در مورد خط مشي ها و برنامه هاي غلط و نامناسب بکاررفته منتشر کنند، حتما اجازه نخواهد داد که مطبوعات و روزنامه نگاران و روشنفکران متعهد به رسالت ملي خود عمل کنند و عليه خشونت طلبان بنويسند و جنگ افروزان.

اما واقعيت اين است که حيطه کار قلم و نويسنده گسترده است، اگر روزنامه نبود به کتاب روي آورده مي شود و اگر اجازه انتشار کتاب داده نشد، فضاي اينترنتي عرصه فعاليت قرار مي گيرد. اگر روزنامه نگار و نويسنده نتوانستند حرف خود را در قالب خبر و گزارش بزنند به روش هاي ديگر روي مي آورند و به ايفاي تعهد و وظايف خود نسبت به ملت مي پردازند. اکنون، همانند ديگر دوران حاکم شدن خفقان و سانسور گويا دارد روش ها و راه هاي جديدي ابداع مي شود. يکي از آن ها نوشتن خاطرات آن دوران به صورت رمان و داستان کوتاه است. اجازه دهيد با هم تکه هايي از دو نمونه از اين داستان ها در مورد جنبش دانشجويي و حوادث خونين کوي دانشگاه و حمله به خوابگاه طرشت را مرور کنيم.

نويسنده که نامش را فراموش کرده ام در بازخواني حوادث تجمع زنان در ميدان هفت تير که به دستگيري دوست عزيزمان و بازداشت طولاني نماينده شجاع تهران در مجلس ششم ؛ آقاي موسوي خوئيني انجاميد، در داستاني به نام " گويا، امروز روز ديگري است" پس پرده حوادث 18 تير را از زبان يک عکاس و يک روزنامه نگار سابق چنين بيان مي کند:

- يک دوستي مي گفت، اجازه نمي دن تا تجمع شکل بگيره، خيلي زودتر از اون ساعت، سرکوب و پراکنده کردن افراد با زور و کتک شروع مي شه.
- مث اينکه تو هم حسابي باور کردي. زمين رو ول کردي، هوايي شدي. مث چند سال پيش، شلوغ بازي ها و آتش بازي هاي بعد از 18تير. يادته چه عکس هايي از رو اون پشت بوم گرفتي؟ من هم چه گزارش هايي نوشتم. شب تا صبح از ذوق سوژه و خبرهاي فرداش نمي خوابيدم. يادته، کلافه داد مي زدي، اين قدر قلت و واقلت نزن، بگير بخواب؟
- خب، آره. پريشب يکي رو احضار کردند، مجبور شد ديروز بره دادگاه. دو تا ديگه رو هم واسه ي امروز صبح احضار کرده بودند دادگاه انقلاب.
- يعني، مي ريم که يه بازي مث اون روزا رو داشته باشيم؟ چقدر دلم لک زده برا اون روزا.
-تو جزو اونايي بودي که مي گفتي، و نوشتي که آتيش زدن ها کار خودشونه. ساختمون ها رو به آتيش مي کشيدند و در مي رفتند، غيب مي شدند. هيچکس نتونست ازشون عکسي بگيره، مث جن بودند و بسم الله. خبر تخريب و آتش زدن مي اومد تا مي رسيدم به محل، جا تر بود و بچه نبود. دانشجوها جاهاي ديگه بودند و اونا جاهاي خاص. بازي رو خوب تمومم کردند.
- کوچه بالايي اينجا يادته؟ بغل مسجد؟ پائين دفتر روزنامه؟ اون روز که ما رو فرستادند تا ازريش هاي تراشيده، کپه شده يه گوشه عکس بگيريم. تو هم از ماجراهاي حاشيه ش گزارش کردي، اما کسي جرات نکرد چاپ کنه. چقدر جووناي ريش تراشيده از مسجد مي اومدند بيرون. جالب بود، نه؟. اتوبوس ها و ميني بوس ها پشت هم از شهرستان هاي اطراف مي رسيدند، پر از جووناي ريشو. بعد ديديم به جاي اونا، کلي پسرهاي شيک و پيک از مسجد مي آن بيرون، حتي با تي شرت و آستين هاي کوتاه. يادته؟ کپه ريش هاي پشت مسجد رو که ديديم چقدر خنديديم.
- آره، يکي از اونا رو نشون دادي و با خنده گفتي شوهرآينده ت از راه رسيد. چه ژلي به سرش ماليده بود. خدا خفت نکنه. خنديدي و گفتي فکر مي کنه گل گيوه ست. يارو که چپ چپ نگامون کرد، حساب کار دستمون اومد، فهميديم که تنها ظاهرشون عوض شده.

نويسنده در داستان ديگري که با عنوان "مطمئن باش، در گزارشم خواهم نوشت" که در بخش هنرو ادبيات بعضي از سايت هاي خبري انتشار يافته، اين بار حادثه حمله به خوابگاه طرشت را سوژه کار خود قرار داده است. من تنها بخشي از آن را مي خوانم و اگر توانستيد و حوصله داشتيد متن کامل هر دو داستان را سرفرصت مطالعه کنيد:

لباس رسمي براي رفتن به دادگاه، كت و شلوار، حضور بدون دغدغه و بخار برآمده از ليوان چاي داغ، تله فريبي شد جلوي پاي ديگري. و جذب سوژه‌اي.

- ببخشيد برادر، تا كي مي‌خواين ما رو اينجا نگاه دارين. باور کنين، به خدا بسيجي هستم. ازمون خواستن كه با ضد انقلاب برخورد كنيم. ما هم ريختيم سرشون و تا جان داشتند، زديمشون. خود حاج سعيد هم با ما بود، رهبرتيم مون. از دوشب قبل، تو مسجد به ما آماده باش داده بود و خودش رفته بود پي جور کردن وسائل و موتور. حالا در عوض اينكه بهمون پاداش بدين، مث اون دفعه، سه چهار سال پيش، حالا مارو گرفتين، نگه مون داشتين اينجا و هي مي زنين تو سرمون !

دور و برش را نگاه کرد. نيمکت خالي بود. سرش را بالا گرفت به سمت پسربچه تازه بالغ، با ريش هاي تنک نورسته و سبيل هايي تازه سبز شده بر پشت آن لب هاي درشت. لبانش خنديد و استفهام چشمانش بيشتر شد. رد نگاهش را گرفت، اما جز خيرگي مانده بر روي صورت خود چيزي نديد. روي نيمکت جا به جا شد، چشمانش گرديد به سمت اتاقک انگشت نگاري. نفر آخر داشت انگشتانش را يک به يک بر روي صفحه سياه چرخش مي داد و مي چسباند به کاغذ سفيد پيش رو.
- ببخشيد برادر، جواب ما رو نمي خواين بدين؟

شيطنت، زير پوست، قلقکش مي داد. به شيطان و وسوسه هاي درون جامانده از درون جواني، لعنت فرستاد.اما در برابر کنجکاوي حرفه اي کم آورد. دو به شک بود که بازي را شروع کند يا نه. باز نگاهش را به سمت اتاقک هاي ماموران چرخاند. همه سرشان به کارشان گرم بود. صداي چرخش نوار درون جمجمه اش به درون گوش هايش ريخت. ضبط صوت روشن شده بود و آماده. ناخوداگاه دست راستش به طرف جيب بغل سمت چپ کتش رفت، درونش را کاويد، بدون خودکار لغزيد جاي اولش. از خير کاغذ هم گذشت. به صورت جوانک لبخند زد، و اشاره با دست به گوشه ي خالي نيمکت. زير چشمي نگاهي انداخت به درون اتاقک ها و ماموران يونيفورم پوش. جويده پرسيد: "مشکلت چيست برادر؟" جوان خوشحال لبخند زد، گويي کلمه رمزي شنيده بود. خودش را جلوتر کشيد، نشست وسط نيمکت. انگشت سبابه اش را به روي لبانش گذاشت و آهسته گفت: "تعريف کن ببينم چي شده برادر، چرا هنوز نگه تان داشته اند، آزادتون نمي کنند؟" جوانک جا به جا شد و نزديکتر. زانو به زانويش نشست. با صداي خفه اي شروع کرد به گلايه و دردل. حس کرد که نقشش را خوب بازي كرده است. شايد هم آن جوان خيلي بي‌تجربه بود و ساده، و يا بي‌تاب آزاد شدن سريع از زندان. گويا فريفته ي همدلي برخي از ماموران، خوش بين به تکرار ماجراي چند سال پيش.
ـ اون دفعه هم منو گرفتن. ولي، بخدا همون شب اول همه مون رو آزاد كردن. فقط چند نفري تا ظهر فرداش موندند. برادر، حالا يه هفته اي مي شه كه اينجائيم، بي دليل. نمي دونم چرا ولمون نمي كنن که بريم. مگه وضع با چهار سال پيش چه فرقي كرده؟ اينا كه ضد انقلابي ترهم بودند. تازه همه که دانشجو نبودند، کلي سوسول هم با ماشين اومده بودند، البته قبول دارم که مردم عادي هم بودند، غير از دادن شعار، چراغاي ماشيناشون روشن کرده بودند، با بوق ماشين هاشون اعصابمون رو خراب کرده بودند، صداي موتورامون گم شده بود لاي اون بوق ها. تازه مي گفتند که تو بعضي خيابونا، زنا و دخترا روسري هاشون رو هم برداشتن و رفتن رو سقف ماشينا، شروع کردن به نوار گذاشتن و زدن و رقصيدن. حالا نرقص کي برقص.
ـ جرمت چيه؟ چي کار کردي باز؟
ـ من، حزو تيم حمله به خوابگاه بودم. تازه سعيد رو ول‌كردن، اما چسبيدن به ما چند تا. اون ما رو سازماندهي كرد و اون شب كشوند به اونجا. خودش با اومدن مامورا، از ديوار پريد و فلنگ رو بست و در رفت. بي معرفت، ماها رو گذاشت به امان خدا، انداخت تو هچل. هرچي به اين دوستا و همکاراي شما مي‌گيم، والا به خدا ما بسيجي هستيم، باور نمي‌كنن. يعني باور که مي‌كنن. كارتامون رو ديدن. مي‌گن غلط كردين خوابگاه دانشجوها رو داغون كردين. ريختين تو خيابونا، با تيزي و زنجير جوناي مردم رو به قصد كشت زدين.
ـ مگه دروغ مي گن؟ چرا اونطور وحشيانه، مث قوم مغول، نصفه شبي ريختيد و حتي تو خواب، تارومارشون كرديد؟ اونا كه جزو تظاهرات كننده ها نبودند.
ـ آخه يه دستور نظامي بود. گفتند که دانشجوها در رفته اند و تو اون خوابگاه ها قايم شدن، برين سراغ اونا. سعيد رهبر تيم بود. واسه‌مون از شب قبل بي‌سيم و قمه و زنجير و اسپري و باتوم آورده بود. تو خوابگاه، خودش يا علي و يا زهرا مي‌گفت و حمله مي‌كرد. من خودم ديدم که با قمه زد تو فرق سر يك دانشجو، نمي دونين كه چه خوني فواره زد از وسط سرش بيرون. ياد فواره هاي ميدون ولي عصر افتادم، به بچه ها گفتم، کلي حال کرديم و خنديديم. ولي حالا خودش آزاده و ما زندوني. من تنها چند تا از اون بي‌دين‌هاي ضد انقلاب رو با چماق و زنجير زدم. نمي دونم حالا چرا خودش در رفته و ما رو اينجا بي کس و بي‌پناه ول كرده. اونايي كه اون دفعه، سه چهار سال پيش، ولمون كرده بودند، گاهي، بعضي شون آشنايي مي‌دن، اما كاري واسه‌ي آزادي مون نمي‌كنن. يکي شون صبحي ازم خواست که بيام اينجا، اون رو ببينم. اما نمي دونم چرا تا حالا پيداش نشده. حالا، خدا شما رو رسونده. حامد شما رو ديد و به من نشون داد. تورو خدا، به جون هرکي که دوست دارين، شما يه سفارشي بکنين که ما رو زودتر آزاد کنن، بچه ها مي گفتند که شما اومدين اينجا واسه ي سرکشي و بازرسي.

با سر به جوانک اشاره کرد که بلند شود و برود. هاج و واج نگاهش کرد. دستش را آهسته گذاشت پشت کمرش، فشار آورد که خود را از روي نيمکت بلند کند. نيم خيز که شد، با صداي خفه اي به او گفت: " مطمئن باش، در گزارشم خواهم نوشت، تو نگران نباش. همه يک روزي آزاد خواهند شد". نگاهي انداخت به درون اتاقک. نفر آخري داشت سياهي انگشتانش را با متقالي تيره و چرک پاک مي کرد. آماده مي شد براي رفتن به اتاقک بغلي، نشستن روي صندلي، رو به دوربين عکاسي کامپيوتري.

داشت فراموش مي کرد که کجاست و خود زنداني. سوژه اي که يافته بود حسابي شارژش كرده بود. "اگه اينجوري پيش بره، بهتره بگم ديرتر واسم وثيقه بذارن. کلي چيز دستگيرم مي شه ". کسي در درونش نجوا کرد: "نکنه با خنده و چشمک اون بابا، حرف هاي اين جوونک، فکر کردي که رسيدي به يه هتل درست حسابي." ماجرا را با شوخي برگزار کرد: " هتل بودن که هتله، اما يك هتل بي‌ستاره در شمال شهر تهران. در همسايگي هتل آزادي و استقلال." خنده از لبانش محو شد، ياد دوران انقلاب افتاد و فتح پادگان ها و زندان ها. "چه شعارهاي زيبايي، اما اكنون تنها نشسته بر تارك هتل‌هاي پنج‌ستاره ، وجود اين جوان ها، هرکدام به نوعي بيانگر بود و نبود آزادي. يک گروه محروم از حق اعتراض، جمعي آزاد براي مسلح شدن به هر ابزاري، براي تحميل خفقان، سرکوب مخالفان."

با اشاره دست آن دوست، از نيمکت برخاست، به درون اتاقک قدم گذاشت، کتش را کند، کف دستانش را بر صفحه مملو از جوهر مشکي نشاند، انگشتانش را چرخاند، با صدايي خفه پرسيد: "مطمئني که مي توني من رو بفرستي پيش اکبر؟" او هم نگاهي انداخت به اتاقک شيشه اي کناري. مسئول عکاسي داشت اطلاعات پرونده او را در کامپيوتر وارد مي کرد. نشان داد که دارد کمکش مي کند که جوهر سياه خوب بر کف دستانش بنشيند. صورت را نزديکتر آورد. هرم برآمده از دهانش ريخت روي صورتش. فشار روي دستانش را بيشتر کرد و خودش را نزديکتر. دست راستش را برداشت و گذاشت روي کاغذ روبرو. "نشد. مسئول ندامتگاه گفت: صلاح نيست اين دوتا روزنامه نگار رو تو اين شرايط تو يه بند قرار بديم. اما، قبول کرد که امشب تو رو بفرسته ندامتگاه بغلي. فردا صبح به يکي از دوستام مي گم که کارت رو جور کنه همونجا، تو ندامتگاه بغلي بموني. جاش خوبه، مسير رفت و آمد و در ورود و خروج هر دو ندامتگاه يکي يه، مشترکه." انگشت کوچک دست راست را هم چرخاند روي کاغذ. دست راست را رها کرد، دست چپ را کشيد جلو و گذاشت روي کاغذ. انگشت سبابه را گرفت ميان انگشتانش. "اونجا، يه سرباز وظيفه هست. دم اون رو خوب ببين. ازش بخواه که وقت ملاقات دوستت رو بهت خبر بده. بعد برو تو حياط ، به بهانه بازي يا قدم زدن. فرصت پيش مي آد که وقت رفتن يا برگشتن، يواشکي همديگه رو ببينين. چند کلمه اي گب بزنين. اونا از يک اتاقک شيشه اي، همه رو تو حياط زير نظر دارن. پس وقت زيادي ندارين. از خير سلام وعليک بگذرين. حرف هاي مهمترتون رو اول بزنين. حتما خيلي چيزا داره که واست بگه. اگه زود متوجه شما شدن. وقت نبود، بقيه چيزها رو ول کن، از ماجراي اون زن خبرنگار کانادايي حتما بپرس."

متقال خيس قيرگون زبر را چرخاند دور سياهي هاي انگشتانش. مچاله کرد وسط کف دو دستانش. رهايش کرد روي ميز. "خيلي لطف کردي، فراموش نخواهم کرد." کتش را برداشت، رفت طرف اتاقک بغلي، صندلي را جابجا کرد، نشست روبروي دوربين. خيره شد به درون عدسي. خنده اش گرفت. "بگو چيز. نه، نه، بگو هلو". افسر با صداي خنده، سرش را از پشت صفحه مونيتور به سمت چپ کشاند، با تعجب نگاهي به او انداخت، باز مشغول شد به تنظيم چهره اش بر روي کارت کامپيوتري. صورتش از درون کادر دوربين و جلوي چشمان افسر محو شد. جاي آن را يک مشت موي سياه گرفت. چمانش خيره شده شد به جوانک، خنده اش پخش شد به روي صورت او در بيرون اتاقک. دستي تکان داد به سوي او که سرش را چسبانده بود به شيشه و بيني اش شده بود اندازه يک نعلبکي. چهار چشمي خيره نگاهش مي کرد. يک لحظه، بي توجه به اعتراض افسرعکاس، چشمانش را از پشت شيشه اتاقک چون سنجاقي رها کرد به وسط آن دو سياهي خيره. دهانش ناگاه گشوده شد، با خنده، قولش را تکرار کرد: " مطمئن باش در گزارشم خواهم نوشت."

همانگونه که ملاحظه کرديد در تمام موارد فوق يک پاي ماجرا نويسنده بوده است و روزنامه نگار و سوژه نيز خشونت. يک جا به صورت مصاحبه، جايي ديگر به صورت داستان. اطمينان داشته باشيد تا زماني که روزنامه نگار متعهد و مسئول داشته باشيم و تعهد به کار و چشم به اعلاميه جهاني حقوق بشر و ضرورت پاسداري از آزادي بيان و قلم، خشونت طلبان رسوا خواهند شد و جنگ افروزان منزوي.

اما روزنامه نگار مستقل و آزايخواه بايد تنها اراده کند که قلمش را ارزان و گاه رايگان نفروشد و براي لقمه اي نان گرم و جرعه اي آب سرد مزدور صاحبان "زر و زور و تزوير نشود"؛ که انشاء الله نخواهد شد...

منبع   Roozonline

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 15:3  توسط ghazal  |