شش سال از خاموشي احمد شاملو مي گذرد. در مورد اوبسيار گفته اند وخواهند گفت. شاعري که از آستانه گذشت اکنون در ميانه است.

در اين بن بست
دهانات را ميبويند
مبادا که گفته باشي دوستات ميدارم
دلات را ميبويند
روزگار ِ غريبيست، نازنين
و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راهبند
تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
در اين بُنبست ِ کج و پيچ ِ سرما
آتش را
به سوختبار ِ سرود و شعر
فروزان ميدارند
به انديشيدن خطر مکن
روزگار ِ غريبيست، نازنين
آن که بر در ميکوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوري خونآلود
روزگار ِ غريبيست، نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي ميکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
کباب ِ قناري
بر آتش ِ سوسن و ياس
روزگار ِ غريبيست، نازنين
ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد